حتی باران هم بی تو معنای باران نداد؛
باران
بی تو
مثل اشک های من
سر ایستادن نداشت!
شش ماهی است که دست به قلم نبرده ام؛ باشی یا نباشی زندگی باز هم جریان خواهد داشت. گاهی باید کنار کشید و فقط نگاه کرد.
آرام شده ام. آرام تر از همیشه. از هیچ کس انتظاری نیست ! باور کردم که از هر سو که تکیه کنی از همان سو سخت تر خواهی افتاد. دارم یاد می گیرم که با تمام تفاوت ها آدم ها را دوست بدارم.
زندگی می گذرد. این روزها وقت کم است و کارها بسیار. دو روز در هفته دانشگاه ... هر روز تدریس و آموزشگاه ... و شب ها کتاب و پایان نامه. موضوع پایان نامه ام به تصویب رسید: تاثیر ژست های آموزشی در فرایند یاددهی/یادگیری زبان فرانسه به کودکان ایرانی
موضوع پایان نامه ام را بسیار دوست دارم. باور دارم که کار خوبی خواهد شد.
ذهنم این روزها بسیار مشغول است، با این وجود سعی می کنم تمام دوستان را در گودر بخوانم.
+ممنون از تمام دوستانی که روزهایی که نبودم به یادم بودند: سهیل(ستاره دنباله دار)، مایکی( مرد پاییزی)، اسحاق فتحی (دستی بر آتش هنر)
+اعظم جان (دو رود موازی) چقدر دلم برای تمام آنچه در گودر هم خوان می کردی تنگ است.
+گیلدا جان (روزهایم) تو هم روزه ی سکوت گرفته ای؟
ممنون که دوباره لبخند به نگاهت دویده است. دوستت دارم.
پاییز فصل من است. آهسته می آید و آهسته می رود ...
دوستی مان چشم خورد. می دانم قدر واقعی بودنش را ندانستیم. هنوز دوستت دارم. هنوز وقتی بوی کوکو سبزی در خانه می پیچد کنارم هستی. هنوز وقتی چای می ریزم به روزهای دور می روم. هنوز شبهای درس خواندن کنار من چرت می زنی. هنوز در دانشکده با یادت قدم می زنم . هنوز ... !
نمی دانم چه چیز در رابطه مان شکست. اما می دانم ترک برداشته ام. خوب می دانم ترک برداشته ای.
هیچ کدام بند زدن نمی دانیم.
باور کن نفرت نمی دانم؛ همیشه در باورم عزیز هستی ... حتی اگر پیش چشمانم نباشی. سارقم! سارقی مهربان یا نا مهربان ... نمی دانم! اما خوب می دانم که خاطراتم را از خاطرت می دزدم تا تو مثل من عذاب نکشی، تا تو مثل من دنبال " چرا؟ " نگردی، تا تو مثل من روزها را نبازی ....
تو زودتر از اینها دوستی مان را بدرقه کردی؛ من زودتر از اینها " خیر پیش " ت را شنیدم. باور کن!
.
.
.
قصه
ناتمام ماند؛
صفحه ی آخر را
تو خود بنویس!
سهم من
از تمام آن روزها
سه نقطه خواهد ماند ...
من هنوز،
به علامت سوالی
آویزانم
قاضی تو!
بگو!
از کجا و کِی بود
که دیوار رابطه فرو ریخت؟
بگو!
چگونه زلزله ی شک،
تمام روزهای خوبمان را
غافلگیر کرد؟
فرصت نداد،
حتی به اندازه ی یک کلام!
قاضی تو!
بگو!
این آوار رابطه را
می توان از نو ساخت؟
پاک کن را از دستانت می دزدم؛
اسم مرا هم که پاک کنی،
قصه ی ما
بی من
روایت نخواهد شد.
هنوز هم بو می کشم.
از پشت گوشی تلفن بو می کشم. گاهی به قهوه ی تلخ می مانی و گاه دل انگیز مثل عطر بهار نارنج!
هنوز هم بو می کشم تمام رابطه ی سرد یک دوستی گرم را.
گوشی را بر می دارم. انگشتانم به سوی دکمه های تلفن می دوند. صفر ... و یک آن تهی می شوم.
هنوز هم گوشی تلفن بوی تلخی کلامت را می دهد. گوشی را سر جایش می گذارم. بویی، از جایی، حالم را به هم می زند. نمی دانم شاید ویار ندیدنت را گرفته ام.
دل آشوبم.
کتابی را که خاطره ی روزهای با تو بودن است بر می دارم. هنوز کلمات بوی تازگی می دهند. هنوز در این سرمای نبودنت گرمم می کند. هنوز ...
دست خطت روی اولین صفحه ی کتاب! ... جلوی چشمانم ... کلمات می رقصند !
" با تو دنیا به اندازه ی رنگ چشمانت روشن می شود. "
چشمانم را می بندم. به تو فکر می کنم.
روزه ی دیدنت را می گیرم؛
بی آنکه چشم به لحظه ی افطار بدوزم!
سی ساله هم که باشی،
زمین همین است
و آسمان همان؛
و تو هنوز هم هستی
جایی همین نزدیکی؛
جایی میان زمین و آسمان!
سی ساله هم که باشی،
جشن بودنت
بی رنگ خواهد ماند!
شمعهای خوش خیالی را فوت کن!
رسم دنیا تنهایی است.
در نقطه ای از زمان
در شمارش معکوس ثانیه ها
آنجا که قامتِ آویزان
به ملاقات حلقه ای از " صفر" می رود ، ...
خالی ِ طناب
تمام زندگی ات را هیچ می کند!
